๑۩۞۩๑شی مرید وهانی๑۩۞۩๑
بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند ، مهم نیست .مهم آن است كه تو چه بگویی . تویی كه روزگاری است هیچ نمی گویی . خیلی ها پشت سرمان حرفها زدند ویا بهتر است بگویم ، خودمان چه حرفها كه پشت سرخودمان نزدیم. هیچ كداممان همدیگر را نشناختیم و یا نخواستیم كه بشناسیم. من فریبا می نوشتم و تو فریبا تر ا ز نوشته هایم، می خواندی.
هنر من خوب نوشتن بود و هنر تو زیبا خواندن و چه زود این دو هنر به هم رسیدند و گره خوردند، با هم آشتی كردند و دو سرنوشت دور از هم ، بسیار دورتر از آن كه گمانش را هم بكنی ، به هم رساندند
سالها به دنبال وجه مشترك گشتیم ، نیافتیم . روزگاری در زندگی به دنبال این بودیم كه كیش نشویم اما غافل از این شدیم كه روزی فراقت مرا مات می كند. ، هیچ كس مرا نشناخت حتی خودم . همه آمدند و از ظن خود مرا به یاری طلبیدند، حرفهای دلشان را گفتندو سبكبار رفتند اما هیچ كس از دورن من اسرار مرا نجست. هیچ كس حتی مرا آدم فرض نكرد كه بداند من هم دلی دارم هانی و شی مرید یکی از داستان های کهن و ماندگار ادبیات پربار بلوچی است که قرن ها سینه به سینه به صورت داستان و منظومه ی شعری نقل شده است. هانی و شی مرید داستان دو عاشق شوریده است که عشقی آتشین به گرمای خورشید بلوچستان دارند. این داستان، ماجراهای جالب و جذابی را در بر دارد گفتي عاشقمي . گفتم دوستت دارم . گفتي اگه يه روز نبينمت مي ميرم . گفتم من فقط ناراحت ميشم . گفتي من به جز تو به كسي فكر نمي كنم . گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر گفتي تا ابد تو قلب مني . گفتم فعلا تو قلبم جا داري . گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم . گفتم اگه تو بري با يكي ديگه من فقط دلم مي خواد طرفو خفه كنم گفتي ......... گفتم ............ ![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



